روان شناسی که روانی شد..

روان شناسی که روانی شد..

فضایی برای تراوش روضه های ناشنیده و کتاب های خواندنی، تجربیات ناگفته و زندگی های نادیده ، غر هایی که هیچ گاه شنیده نشد و درد هایی که رنجش چشیده نشد...

پسر بچه های شیطون

کلاس های درس پسرا واقعا عجیب ، جالب و خنده داره. طنزی که این موجودات سر کلاس معلماشون دارن در حدیه که حتی سر کلاس مجازی شون هم بشینی، از خنده روده بر میشی... از همه جالب تر معلمان مرد این پسرا هستن که در لحظه شوخی میکنن و می خندن، اما لحظه ای بعد طوری جدی میشن که...

کلاس های مجازی پسرا اینطوریه که یه عده شون کلا زندگی کوالایی دارن و زحمت حضور نمیدن ، یه عده شون سر کلاس دوربین گوشیشون روشنه روی ماهشونو به معلم و باقی رفقا نشون میدن ، یکیشون جوجه میاره سر کلاس ، اون یکی بچه میاره نشون میده، دیگری ماشین اسباب بازی میاره بقیه ببینن ، خلاصه همش درگیر اینن که آقا امروز صدا جنگنده میاد ( تنها صدایی که نمیاد اون لحظه صدای جنگنده اس) کلاس رو تعطیل کنید، آقا کی بیایم مدرسه ببینمتون؟! آقا، چرا خودتو به ما نشون نمیدی؟ آقا محله ما اینطوریه محله شما چی؟ آقا زن داری؟ چندسالته؟ ماشین داری؟ انگار میخوان برن خواستگاری... تا موقعی که معلمِ زن دارن، دغدغه و تموم هم و غمشون اینه که خانمشون شوهر داره یا نه ، چند سالشه ، گوشی دستش آیفونه یا سامسونگ... خلاصه که پسربچه ها واقعا بامزن، زبون دارن شش متر! یا حاضر جوابی برای معلم میکنن یا برای همدیگه ، خدا نکنه بفهمن یکی از پسرا یکم خوی شیرین پلو بودن داره دیگه ملاحظه اینا هیچی، سر کلاس مجازیم که شده طعنه رو نثار هم میکنن، القاب منحصر به فرد شون هم که بماند یکی ببعیه ، یکی قلندر....

کلاس با پسر بچه ها اعصاب پولادین میخواد و البته کنترل داشته باشی که وسط همه این حرکتای جدیشون نزنی زیر خنده ولی بماند از اون گزینه هان که شیطنتشون بیشتر باشه تهش نمره شونم بهتر میشه...

یادش بخیر

حال و هوای بهار منو بر می گردونه به دوران دبیرستان و کنکوری بودن، همیشه اوج کارم تو بهار بود مخصوصا فروردین. دقیقا آخرای همین روزا بود که یهو فهمیدم عه جهشی زدم و بیشتر از درسای اون سال خوندم که تمام سرگرمی اون روزامو تشکیل می‌داد. تو همین روزا داشتم آخرين زورمو واسه جمع کردن درسا می زدم که واسه اردیبهشت آماده باشم ، یادمه تو همین روزا از کوره در رفتم و به زمین و زمان ناسزا می گفتم چون زیادی خسته بودم. مدرسه هم همیشه فشار می آورد و روان سالم برای آدم نمیذاشت، یادش بخیر از وقتی وارد دبیرستان شدم خیلی پامو فراتر از چیزی که مدرسه میخواست میذاشتم ، سر کلاسی که دلم میخواست حاضر میشدم و اگه کلاس معلمی رو برای خودم مفید نمیدونستم می رفتم و سر کلاس یه معلم دیگه می‌نشستم ، این کار معمولا تو مدرسه ما ممنوع بود ، ولی منم آدمی که از تصمیمم عقب بکشم نبودم بنابراین به هشدار ها گوش نمیدادم و کار خودمو میکردم ، احتمالا خیلی مغرور به نظر بیام ولی نشستن سر کلاس معلمی که خودش هم حوصله اش از کارش سر میره ارزش چندانی نداره، برای همین ممکن بود دانش آموز سال دوازدهم انسانی باشم اما سر کلاس یازدهم ریاضی نشسته باشم و این برای من و معلما دیگه یه امر عادی بود. نماینده کلاس بودن هم بهم این قدرت رو می‌داد که همه چیز دستم باشه ، اتفاقات کلاس از بعد از من بیرون نمی رفت برای همین هر چی فیلم و عکس گرفتیم و شیطنت کردیم مدیر بیچاره حتی فکرشم نمیکرد که سه سال خود من رییس مافیا بودم و بازیش دادیم. از طرفی شیطنت های خودم با درس خوندن پاک میشد، به هر حال نمراتم و معدلم یه تنه جامعه آموزشی شهر رو خشنود می کرد ، خلاصه یه ترکیب خیلی متناقضی از بچه خوب و آرومی بودن و شیطون و سرکش بودن رو در خودم داشتم، در عین احترام و اعتمادی که در مدرسه بزرگان برای من قائل بودن برای باقی دانش آموز ها این امتیاز نبود خلاصه که در بحث تقلب هم اون زمان ها بسیار حرفه ای بودم ، تقلب می رسوندم اما نیازی به گرفتن نبود، معلما همیشه منو جدا میکردن تا بچه ها به من دسترسی نداشته باشن هر چند زرنگ بودیم و همچنان من کار خودمو به سرانجام می رسوندم و البته بماند ، بعضی از درس ها تصحیح برگه با من بود و در سخت گیر بودن از خود معلم بدتر بودم ، ولی ترکیب فرشته و یزید بودن عادت من بود، تابستان ها مدرسه بودم ، بابت همین همه چیز مدرسه تقریبا از زیر دستم رد میشد ، مافیایی بودم برای خودم ، در تمام آن سه سال اون مدرسه مثل توپ فوتبالی روی دست من می چرخید، واقعیت بود بعدها که از آنجا رفتم ، مدرسه فروپاشید، معلما هم دیگه معلمای سابق نشدن ، اون موقع که من بودم رفاقت داشتم باهاشون،  تهش هم حداقل دیلان کاریشون بالا می‌رفت چون نمراتم بالا بود. بعد از من دیگه کسی در همون سطح هم پیدا نشد😔😂 ، از روی غرور نمیگم واضحات بود ، یادش بخیر حتی نمرات نهایی و رتبه کنکورمم بعد از رفتنم برای اونا شد افتخار با هزار بدبختی ای که برام ساختن😂 تهش جشن گرفتن و گفتن هنر ما بوده که شده این ، چرت و پرت محض. آخر باری ها دعوامم شد با مدیر و خود و مدرسشو و بعضی معلماشو همه رو بردم زیر سوال، مدارس همینن لذتی اگر باشه خود دانش آموزا ایجادش میکنن ، مدیر و معاون فقط خرابش میکنن و منم همه اینا رو به مدیر گفتم و رفتم.

بعد از مدت ها وقتی برای دیپلم رفتم مدرسه ، احترام من هنوز اونجا سر جا بود به هر حال سری تو سرها داشتم بین اون همه آدم و همشون تو نخ اینکه چی شد که از زمان ورودم تا خروجی از اون مدرسه اینقدر اسمم رو زبون ها بود ، یادش بخیر!

پ.ن: خواستم نوشته باشم که خاطراتم برای خودم زنده بشه

اینجا اونقدر علمی صحبت نمی‌کنم، صرفا تجربیات روز و تفکرات شنیده و دیده و حاصل از دیدگاه خودم رو بیان میکنم، شاید این‌گونه به دل بشیند...